۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

شکر قهوه ای 2








به نام حق
سلام


 ثانیه ها مثل برق می گذرد...

 دقیقه ها در پی آن!

 و ساعت ها لنگان لنگان آنها را همراهی میکنند...


 این تنها عمر ماست که بی هدف در پی همین ثانیه ها خواهد گذشت!

 سال نو میلادی پیشاپیش مبارک...






اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست
اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست
در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
...جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست
باور مكن كه در دلشان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست
اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !..






 کودکان را در خيابان ديده ايد؟


 فقر را در اين دياران ديده ايد؟


 کشتن خلق خدا را ديده ايد ؟


 روح حيواني ... را ديده ايد ؟


 کودکان کار و اشک ايتام بينوا


 قصه دنيا پرستان را ديده ايد؟...












دخترک آکاردئون می زند!
جلوی سینمایی در…
زمانی که فیلم به پایان می رسد به سمت جمعیتی می آید که بعد از دیدن فیلم قصد دارند به سمت خانه خود حرکت کنند.
برخی بی توجه به او و برخی پولی به او می دهند…
شاید از سر دلسوزی به خاطر اینکه راه امرار معاش یک دختر نوجوان نواختن آکاردئون در کوچه و خیابان است.
از سر کنجکاوی از او در مورد زندگی اش و چرایی زندگی او به این صورت می پرسم و اینکه به عنوان یک دختر نوجوان چگونه حاضر می شود تا پاسی از شب در خیابان آکاردئون بنوازد…
اما در همین گپ و گفت است که می گوید:”مرد که از خیابان و کار کردن نمی ترسد…”
و پسرک مقنعه اش را در می آورد و با لحنی جدی می گوید:
”زمانی که یک دختر هستم مردم برای آکاردئون زدنم بیشتر پول می دهند…”
به هر حال این مرد کوچک نان آور خانه است و درآمد بیشتر نیاز او… .




وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...




دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
 نه به خاطر مردمان شرور،
 بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.




هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛
برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.







برای نظر دادن اینجا کلیک نمایید
نظرات



۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

عمرتون صد شب یلدا...




به نام حق و حقیقت

سلام


 خوب شد؟!

 نه؟!...

 الان اینجوری دیگه همه می فهمن ما چی می گفتیم!

 البته هنوز زوده!

 بزار یه ذره دیگه مونده...

 اما حیف که دیگه برای پشیمون شدن دیر شده

 و تو از همین موضوع لذت می بری!

 و من بیش از همیشه از تو نفرت...

 ای منفورترین!




ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته    
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته 
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

آیا توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند
زودتر صبح بشه هم هستیم ؟

این شبا همه دوست دارن در کنار خانواده باشن!
اما خیلی ها کسی رو ندارن که در کنارشون باشن
خیلی ها هم مجبورا که در کنار خانواده نباشن...


زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود
تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود
هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم
سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود
بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست
آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!
یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم
در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!
غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس
در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود
از من گذشت دختر باران! ولی بدان
این رسم عشق بازی پروانه ها نبود
با آخرین قطار از این شعر دل برید
مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"



 تو میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر
 فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،
 تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .



پ.ن:خیلی موضوعات مهمی وجود داره برای بحث...انشالله بعدا...
فقط یه مقدار فکر کنید اون پسرکی که تو آپ قبلی فرچه واکس تو دستش سنگینی می کرد!
اره همون پسرک بی کس و کار...!
همون که سرپرست خانواده نداره!
اون از فردا میتونه یه تیکه نون خالی  بخوره یا حتی اونم دیگه نمیتونه....؟






برای نظر دادن اینجا کلیک نمایید
نظرات




۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

باز محرم رسید...




به نام حق مطلق
سلام

علي‌اصغر، درخشان‌ترين چهره كربلا و بزرگترين سند مظلوميت امام حسين(عليه‌السلام) است.
تاريخ داغي به سنگيني داغ شهادت او را نديده است.
آخرين سرباز امام حسين (عليه‌السلام) اگر چه كوچك است اما مقامش نزد خدا والاست.
او باب‌الحوائج است.

طفل هميشه عاشق، سرباز شيرخواره
مادر شود فدايت يك خنده كن دوباره
مي‌دانم از لب خشك، لبخند بر نيايد
لب‌هات بسته مادر با چشم كن اشاره
وقتي كشيد بابا تيز از گلوت بيرون
شد حنجر تو مثل قرآن پاره پاره
تو شيرخواهي از من، من عذر خواهم از تو
كز سينه جاي شيرم، آيد برون شراره
در خيمه ماه رويان، سوزند همچو خورشيد
كي ديده جان مادر، خون ريزد از ستاره
بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگريم
بر زخم داغديده، جزگريه چيست چاره
هر قطره اشك ما را، موج هزار دريا
هر لحظه درغم توست صد سال يادواره
اينجا لبت جاي تكبير يارب كه ديده با تير
را نفس ببندند بر طفل شيرخواره


باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده
کسی میان این دل، خیمه ماتم زده
باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست
از این همه عاشقی، دوبارهام مست مست
باز محرم رسید، میکدهها وا شدند
تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند
باز محرم رسید، این من و گریههایم
رفع عطش میکند، فرات اشکهایم
باز محرم رسید، شهر سیهپوش توست
دل، نگران رنج خواهر مظلوم توست
باز محرم رسید، مدرسه عشق باز
کلاس درس زینب، کار نموده آغاز
باز محرم رسید، وعدهگه بیدلان
فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان
باز محرم رسید، تا سحر آوارهام
میان میخانهها، مستم و دیوانهام
باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست
گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست



          اهل اين زمانه ام
          خوب مي دانم
          که  زود ميرسدسرماي دي
          شاهدم بر
          نگاه برفک زده طفلکي به
          کفشهايغبارگرفتهرهگذران 
          دفتر مشقي که کنار جوي وليعصر نقش بست
          نم باران روي دفترکاهي را
          سياهي واکس بر پهنه سفيد پيراهن کودک.
          همه را من ديدم


     ميشناسم پسرک را
          روزگارش اين است
               ليک به کدامين گناه؟
                    چشمانش ارغواني ميشد!
                         وتنها مهمانش حلقه اشکش بود
                              سنش انقدر نبود
                                   دلش تنگ پر زدن بود
                                        از بلنداي مهرباني
                                             تا قله عاطفه...





          ميخواست يک نفس برود
          
اما...
          
نه اميدي  !
          
نه رهي   !!
          
هيچ نبود !!!
          
تنها فرچه واکس بر دستش سنگيني ميکرد و بس!!!...






مرا چه کسی آفریده است


کشیشی از پسر بچه ای پرسید:
می دانی تو را که آفرید؟

پسرک لحظه ای به فکر فرو رفت،سپس رو به بالا به صورت کشیش نگریست و گفت:
«البته که می دانم.خداوند بخشی از مرا آفریده است!»
کشیش پرسید :«منظورت از بخشی از مرا چیست؟»
پسرک پاسخ داد:
«خداوند مرا کو چولو آفرید.بقیه ام را خودم رشد کردم.»


وقتی کسی گمان کرد دیگر احتیاجی به
پیشرفت ندارد باید تابوت خود را آماده کند




گوش کن...
ميشنوي؟!
صداي خورد شدن ريشه های  اين بناي عظيمه...
حالا چیکار میکنی؟!
مي خواي نگهش داري؟
تا کی؟
بالاخره که خسته ميشي خيلي سنگينه...تحملش رو داری؟
بزرگتر از توهاشم نتونستن تحمل کنن!
تو هم نمی تونی!!!...

هیچ وقت فراموشت نشه (!)
کسی که بلند تر فریاد میزنه بیشتر احساس خطر کرده





          دوباره دلم گرفت...
          محرم اومد
          عاشورایی که بارها تکرار شد...
          و تکرارها باز خواهد ماند!
          چه یزید و یزیدیانی که دنیا به خود دیده
          همه با لطف حق و عدالت او...نابود گشتند و خواهند گشت...





شكست صولت بيداد را
شجاعت تو هزار مرتبه تعظيم بر صداقت تو به روزگار سكوت و تغافل
و تقصير بلند، بانگ تو بود و بلند، همت تو
اولین سالگرد نبودنت را هزاران هزار گرامی خواهیم داشت....ای بزرگ مرد.....  (کلیک کنید)










برای نظر دادن اینجا کلیک نمایید
نظرات